سياه كه ميشوم

 
پر از نوشتنم. پر از كلمه. پر از حسِ ..
ولي انگشتانم حتي رمق اين را ندارند كه براي نوشتن ِ حرفِ "پ" كمي هيكل باريكشان را دراز كنند ... اين نوشته هم كه پر است از "پ" ... پس ترجيحا بي خيال ِ قضيه ميشوم و ميروم سرم را مي اندازم روي خوابهايم و رويا هايم را ميكشم رويم و روي لبخندِ "او" ميخوابم.
 
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط انگشت جان 

دختر هايي كه كسي دوستشان ندارد!

راستش را بخواهي،ما از آن دسته خانواده هاي زيرصفري هستيم كه گاهي هم ميگويند هشتمان گرو ِ نهمان است. و من از آنهايي ك با شنيدن اين جمله،نگاهِ عميقي به اطراف مي اندازم و از اوضاع كه مطمئن شدم سوار گاريِ ِ زردم ميشوم و ميروم يك جايي بين ِ درخت هايي كه در من وجود دارند،آرام ميگيرم و گاهي با گريه و گاهي با نگاه، خودم را ميكوبم به در و ديوار و نفرتم را از اين دنياي يتيم،تف ميكنم روي زمين،آن هم در معرض ديد،طوري كه هركسي خواست از آنجا ها رد شود،مجبور شود دهانش را كج و كُله كند و لنگ هايش را دو متر باز كند كه تفي نشوند يك وقت!.. و من از آن دسته دختر هاي بي عزت نفسي هستم كه خانواده شان را لكه ي ننگ ميدانند و همه جا دروغ بار اين و آن ميكنند كه جدِ جدشان ميخورد به قاجار ها و براي اثبات اين دروغ حتي مدركهاي راستكي  هم بياورند.. ببين پسر خوب،راست ترش را بخواهي من از آن دختر هايي هستم كه ميروم سر كار كه در خانه نباشم.. از آن هايي كه زياد آرايش ميكنند و لباس هاي يقه باز ِ قرمز و بنفش ميپوشند و سيگار هم ميكشند و نميشود از سفره خانه ها و كافي شاپ ها جمعشان كرد .. درست از همان هايي كه در خيابان بلند بلند ميخندند و به هيچ جايشان نيست كه نگاه هاي هرزه و ناهرزه چطور شكارشان ميكند. از همان هايي كه مانتو كه تن ميكنند دكمه ي اول و وسط و آخرش را از عمد باز ميگذارند كه هيكل نا مناسبشان به چشم نيايد .. از همان هايي كه آْهنگ هاي رپ و شاهين گوش ميكنند و زير چشمشان را آنقدر سياه ميكنند كه سفيدي چشمهايشان وَق بزند بيرون!از آن هايي كه در دسترسند و هر وقت بخواهي عاشقت ميشوند و هر وقت بخواهي فارق.. به نظر ميرسد از فلسفه و خدا و پيغمبر و اين حرف ها هم چيزي سرم نميشود و يك انسان كاملا كودن و نفهمي هستم كه اداي روشن فكر ها را در مي آورد و فكر ميكند بايد دائما براي همه چيز شرمنده باشد و خجالت بكشد ..از آن هايي كه پاشنه هاي كفششان به اندازه ي حماقتشان بلند است و از مصنوعي بودن باكشان نيست .. از آن هايي كه وقتي يك دختر ِ خوب ميبينند كلي بد و بيراه نصيبش ميكنند و حسوديشان طوري گل ميكند كه صداي سوختنشان به وضوح شنيده ميشود .. من در اين خانواده هاي مزخرف هستم ك صبح هاي جمعه اي كه بهانه ي دانشگاه و كار نيست عزا ميگيرم كه تا شب چطور اين فضاي مسموم را تحمل كنم و چطور با دوستهايم در مورد ِ برَندِ فلان كفش و كيف حرف بزنم .. راستش را بخواهي پسر،من از آن هايي هستم كه فقط به درد دو ساعت تو ميخورند .. بيخود وقتت را تلف نكن .. من اسيرم ... اسير ِ شكست هاي درونم .. اسير حرفهاي مردم .. چشم هاي سياهم را نبين .. من از درون شكست خورده ام ... لبهاي قرمز من به نيروي جاذبه عادت كرده اند .. من هم اولين بار حواسم بود،همه چيز را بلد بودم و همين كه خودم در جريان كارهايم بودم،كافي بود .. ته ِ خط همينجاست .. همين نقطه ي شروع .. چه بشود تا دوباره دلم بخواهد زندگي كنم..خلاصه ي كلام اينكه نگاهم نكن .. نگاهم كه ميكني، خسته تر ميشوم .. دل درد ميگيرم .. تو فقط بدون شرط دوستم داشته باش .. دوست داشتن را يادم بده .. انقدر يادم بده كه فقط تو باشي و وقتي بودي،احدي نباشد .. به بد شدنم بي تفاوت نباش .. همين!




برچسب:حرفايي كه اين چند روز از گوشهايم دخول كرد،وارد سرم شد و يك جاهايي آن ته تر ها به اين شكل از آب در آمد .. فكر ِ بيخود كردن پيگرد قانوني دارد خلاصه!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط انگشت جان 

مردِ تكرار

مردي بود.چهل و اندي ساله.خانه اي داشت.خانه اش خيلي بيرون شهر قرار داشت.چهار عدد ديوار خانه اش خاكستري رنگ بود.خاكستري ِ راه راه.در خانه اش يك مبل داشت.يك مبل كِر ِم رنگ.از اين مبل هاي تپلِ ِگُنده.از اينهايي كه لميدَنيَ ند.يك دستگاهِ قديمي داشت.با يك عدد نوار مثلاً ويدئويي ِ سياه و سفيدِ درام كه از بهترين معشوقش به جا مانده بود.معشوقش بيست و چهار سال قبل،در يك گردش دوستانه زير بهمن مانده بود و بعد از سه روز انتظار،بالاخره مُرده بود.تهِ تهِ فيلم ِ درام هم بدجوري تَه بود.مرد هم كه خب تَه ديده بود، تَه نميخواست.بيست و چهار سال ميگذشت و مرد هر شب،بعد از كار،نوار مثلاً ويدئوي ِ سياه و سفيد را ميگذاشت.هرشب اميدوارانه فيلم را ميگذاشت تا شايد به تَه كه رسيد قضيه عوض شود.خوب شود.خوبتر شود.در آخر هم شانه بالا مي انداخت و ميخوابيد.تا اين ك بعد از بيست و چهار سال انتظار،يك روز صبح از خواب بيدار شد و ديد كه روح است.همين.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط انگشت جان  |