
راستش را بخواهي،ما از آن دسته خانواده هاي زيرصفري هستيم كه گاهي هم ميگويند هشتمان گرو ِ نهمان است. و من از آنهايي ك با شنيدن اين جمله،نگاهِ عميقي به اطراف مي اندازم و از اوضاع كه مطمئن شدم سوار گاريِ ِ زردم ميشوم و ميروم يك جايي بين ِ درخت هايي كه در من وجود دارند،آرام ميگيرم و گاهي با گريه و گاهي با نگاه، خودم را ميكوبم به در و ديوار و نفرتم را از اين دنياي يتيم،تف ميكنم روي زمين،آن هم در معرض ديد،طوري كه هركسي خواست از آنجا ها رد شود،مجبور شود دهانش را كج و كُله كند و لنگ هايش را دو متر باز كند كه تفي نشوند يك وقت!.. و من از آن دسته دختر هاي بي عزت نفسي هستم كه خانواده شان را لكه ي ننگ ميدانند و همه جا دروغ بار اين و آن ميكنند كه جدِ جدشان ميخورد به قاجار ها و براي اثبات اين دروغ حتي مدركهاي راستكي هم بياورند.. ببين پسر خوب،راست ترش را بخواهي من از آن دختر هايي هستم كه ميروم سر كار كه در خانه نباشم.. از آن هايي كه زياد آرايش ميكنند و لباس هاي يقه باز ِ قرمز و بنفش ميپوشند و سيگار هم ميكشند و نميشود از سفره خانه ها و كافي شاپ ها جمعشان كرد .. درست از همان هايي كه در خيابان بلند بلند ميخندند و به هيچ جايشان نيست كه نگاه هاي هرزه و ناهرزه چطور شكارشان ميكند. از همان هايي كه مانتو كه تن ميكنند دكمه ي اول و وسط و آخرش را از عمد باز ميگذارند كه هيكل نا مناسبشان به چشم نيايد .. از همان هايي كه آْهنگ هاي رپ و شاهين گوش ميكنند و زير چشمشان را آنقدر سياه ميكنند كه سفيدي چشمهايشان وَق بزند بيرون!از آن هايي كه در دسترسند و هر وقت بخواهي عاشقت ميشوند و هر وقت بخواهي فارق.. به نظر ميرسد از فلسفه و خدا و پيغمبر و اين حرف ها هم چيزي سرم نميشود و يك انسان كاملا كودن و نفهمي هستم كه اداي روشن فكر ها را در مي آورد و فكر ميكند بايد دائما براي همه چيز شرمنده باشد و خجالت بكشد ..از آن هايي كه پاشنه هاي كفششان به اندازه ي حماقتشان بلند است و از مصنوعي بودن باكشان نيست .. از آن هايي كه وقتي يك دختر ِ خوب ميبينند كلي بد و بيراه نصيبش ميكنند و حسوديشان طوري گل ميكند كه صداي سوختنشان به وضوح شنيده ميشود .. من در اين خانواده هاي مزخرف هستم ك صبح هاي جمعه اي كه بهانه ي دانشگاه و كار نيست عزا ميگيرم كه تا شب چطور اين فضاي مسموم را تحمل كنم و چطور با دوستهايم در مورد ِ برَندِ فلان كفش و كيف حرف بزنم .. راستش را بخواهي پسر،من از آن هايي هستم كه فقط به درد دو ساعت تو ميخورند .. بيخود وقتت را تلف نكن .. من اسيرم ... اسير ِ شكست هاي درونم .. اسير حرفهاي مردم .. چشم هاي سياهم را نبين .. من از درون شكست خورده ام ... لبهاي قرمز من به نيروي جاذبه عادت كرده اند .. من هم اولين بار حواسم بود،همه چيز را بلد بودم و همين كه خودم در جريان كارهايم بودم،كافي بود .. ته ِ خط همينجاست .. همين نقطه ي شروع .. چه بشود تا دوباره دلم بخواهد زندگي كنم..خلاصه ي كلام اينكه نگاهم نكن .. نگاهم كه ميكني، خسته تر ميشوم .. دل درد ميگيرم .. تو فقط بدون شرط دوستم داشته باش .. دوست داشتن را يادم بده .. انقدر يادم بده كه فقط تو باشي و وقتي بودي،احدي نباشد .. به بد شدنم بي تفاوت نباش .. همين!
برچسب:حرفايي كه اين چند روز از گوشهايم دخول كرد،وارد سرم شد و يك جاهايي آن ته تر ها به اين شكل از آب در آمد .. فكر ِ بيخود كردن پيگرد قانوني دارد خلاصه!
مردي بود.چهل و اندي ساله.خانه اي داشت.خانه اش خيلي بيرون شهر قرار داشت.چهار عدد ديوار خانه اش خاكستري رنگ بود.خاكستري ِ راه راه.در خانه اش يك مبل داشت.يك مبل كِر ِم رنگ.از اين مبل هاي تپلِ ِگُنده.از اينهايي كه لميدَنيَ ند.يك دستگاهِ قديمي داشت.با يك عدد نوار مثلاً ويدئويي ِ سياه و سفيدِ درام كه از بهترين معشوقش به جا مانده بود.معشوقش بيست و چهار سال قبل،در يك گردش دوستانه زير بهمن مانده بود و بعد از سه روز انتظار،بالاخره مُرده بود.تهِ تهِ فيلم ِ درام هم بدجوري تَه بود.مرد هم كه خب تَه ديده بود، تَه نميخواست.بيست و چهار سال ميگذشت و مرد هر شب،بعد از كار،نوار مثلاً ويدئوي ِ سياه و سفيد را ميگذاشت.هرشب اميدوارانه فيلم را ميگذاشت تا شايد به تَه كه رسيد قضيه عوض شود.خوب شود.خوبتر شود.در آخر هم شانه بالا مي انداخت و ميخوابيد.تا اين ك بعد از بيست و چهار سال انتظار،يك روز صبح از خواب بيدار شد و ديد كه روح است.همين.
در اين بهار ِ خيلي وحشي ِ درونم!
زيبا نبودند.هيچكدام.زشت هم نبودند.هيچكدام.معمولي بودند.هردو.يكي شد دختر.ديگري هم طبيعتاً شد جنس مخالف.داغ شروع نشد.سرد شروع نشد.تابستان بود.در مسيري كه بايد ميرفت،رفت.مسير بود.سرنوشت نبود.تقدير نبود.كسي چيزي رقم نزده بود.روال نبود.فقط بود.آمدند.كمي راه رفتند.ديدند.شنيدند.يك چيزهايي از هم حس كردند.كنجكاوانه پيش رفتند.دوست داشته شدند.هردو.خنديدند.هردو.دختر اشك ريخت.پسر نگاه كرد.مشغول ياد گرفتن ِ دوست داشتن بود.دختر رفت.يك روز صبح بلند شد و ديد ميشود،و شد،مطمئن نبودنش كافي بود و خب رفت.رفت و از مالِ خودش بودن فاصله گرفت.شد مالِ كسي كه يك روز صبح،در كافه اي،از دختر راجه ب مجله اي كه ورق ميزد،پرسيده بود.پسر تمام شد.هنوز درگير ِ ياد گرفتن ِ دوست داشتن بود كه عاشق شده بود. و هنوز مشغول عاشقي بود كه تمام شده بود.سيگار نميكشيد.شب كه ميشد،دمر ميخوابيد روي تختش،دستش را آويزان ميكرد.توپش را متناسب با فكرهايش زمين ميزد.خوبتر ها را اول مرور ميكرد.خاطره ها را ميگويم.و نوبت به خوبها كه ميرسيد به خواب رفته بود.و موقعِ ياداوري بدها،خوابِ خواب بود.يك روز صبح بلند شد و فهميد ميشود،و شد،خاطرات را دور نريخت.فرستادشان هواخوري.كنار آمدن را ياد گرفت.سعي كرد.براي برگشتن به خودش سعي كرد.خواند.فاصله گرفت.گفت.گفت كه حالش از شغلش به هم ميخورد.گفتن را ياد گرفت.برچسب نزدن روي حس ها را ياد گرفت.يادگيري هنگام راه رفتن را ياد گرفت.باور كرد.تصادف و اتفاق.همينكه در جوابِ "خوبي؟"ه دختر،گفت "ميشم،بالاخره" يعني خوب شدن را هم داشت ياد ميگرفت.و همه ي اينها در حالي بود كه دختر فقط زن شدن را ياد گرفته بود و اينكه مطمئن كه نبود،دستي به موهايش بكشد و خاطرات را از لابه لاي سياهي ها،بريزد بيرون و تابستان تمام شود!
آدم ها تازه گي ها فقط ياد گرفته اند حال همديگر را به هم بزنند.از موي سر تا نوك ناخنِ انگشت ِ كوچكِ پا شده اند يك مشت دروغ چرند و بي پايه و اساس. حماقتشان شده است لنگه ي فرش تبريز كه هرقدر پا ميخورد،پررنگ تر و اصيل تر ميشود يا يك چيزي در اين مايه ها.هركدامشان قدّ فيل عمر كرده اند و حتي يكي از آن ها وجود ندارد كه شب بتواند راحت دستهايش را فرو كند زير بالش و تا صبح،دَمَر بخوابد و صداي ِ بلند ِ رويا ديدنش تا چند خواب آن طرف تر را ديوانه كند... اين آدم هاي بدبخت ديگر شورِ همه چيز را در آورده اند با اين الكي بودن هايشان و تظاهر كردنهايشان به هر چيزي غير از خودشان.فيلم هاي چرت و پرت ِ بي معني و مفهوم ميسازند و يك سري آدم ِ فريب خورده كه جداً جايشان وسط دنياست،ميروند ميبينند و دهان گشادشان را به شكل وقيحانه اي ميفرستند بالا و پايين و تازه، لذت هم ميبرند!!
كتاب هايي مينويسند كه فقط به دردِ اين ميخورد كه چندتايشان را بگذاري روي هم و سيخكي بنشيني رويشان و به كارهاي بدي كه كردي،فكر كني.حرف از فلسفه و انسان دوستي و كمالِ انسان ميزنند و آنوقت آشغال هايشان را تف ميكنند روي زمين و شصتشان را نشان ميدهند به ماشين ها و بوي ِ گندشان كل خيابان هاي شهر را بر ميدارد ميبرد ميگذارد روي تپه اي از زباله هاي خانگي و شهري و مجبورشان ميكند زندگي كنند...دهانِ آدم ها را بايد خوني كرد و دندانهايشان را يك جا از جا كَند بس كه شعورشان نم كشيده است. يك مشت تقليد ناشيانه از روي بلند ترين علف هاي هرز ِ زمين...آخ كه اين آدم ها واقعاً افسرده ام ميكنند!

ميخواهم راحت باشم ... از هر دري حرف بزنم ... مثل خيلي از نويسنده هاي خيلي از وبلاگ هاي ديگر،من هم از زندگيي كه دارم بنويسم ... بدون اينكه قالب داستان را بگذارم روش و دقيقاً فرم داستان را به جاي چاقو و قيچي با قلم در آورم ... كه تهِ تهش بشود اينكه من اِمي هستم يا اِمي نيستم،كفش دوزك هستم يا نيستم يا از اين چرت و پرت هاي ديگر كه من ميگويم همه هم ميگويند فقط با شكل هايي كه بلدند ... خب ... واقعيت اينست كه به طور قطع اطمينان دارم كه اين بهار،آخرين بهاريست كه ميتواند برايم خوب باشد و نزديكانم هم بر اين واقعيت واقفند ... تا امروز كه سومين شب بهار است، تصميمي براي خوش گذراندن و اين ها نگرفته ام ... سفر مَفَر هم نرفته ام ... شايد فردا يا روز ِ پس از فردا تصميم بر رفتن شد ولي هيچ معلوم نيست كه تا آخر تعطيلات بمانم خانه و وانمود كنم كه نيستم ... هي راه به راه عود هاي خشبو و شمع هاي بويي آبي كه بوي جنگل ميدهند روشن ميكنم و در خانه راه ميروم ... لباس گشادي تن كرده ام كه كلا" از من بعيد است ... وقتِ آرايشگاه گرفته ام در ذهنم مثلن كه بروم موهايم را كه تا كمر بلند و لخت است كوتاه كنم ... شايد هم نروم ... تلفن به اصطلاح همراهم سوخته است و شماره ي خيلي از دوستانم را ندارم ... به يكيشان هم كه پيام كوتاه پرتاب كردم،جواب نداد و من گذاشتم به حساب شلوغ و پلوغ بودن دور و وَرَش به هرحال ... "او" هم رفته است سفر و وقتي ميرود سفر اصولا" من بايد نباشم كه راحت باشد ... البته ديگر مهم هم نيست ... موزيك هاي ديوانه ي مجنون از صبح تا شب و شب تا صبح با صداي بلند در خانه پخش ميشوند ... ميروم در آشپزخانه و مُشت مُشت پسته و ليمو ترش برميدارمو ميخورم ... تازه ياد گرفته ام غذا هم درست كنم ... اين براي من ِ بي هنر خيلي جديد و خوب است چون دم به دقيقه در آشپزخانه ام،پي درست كردن ناهار و شام ... چاي ضعفراني هم دم ميكنم و با شكلات هاي سفتي كه وسطش كِرِ ِم هاي نرم دارد و منتظر يك گاز كوچك است كه بريزد بيرون،ميخورم و يكي از تفريحاتم گاز زدن اين شكلات ها و نگاه كردن به كِرِ ِم هايش است كه چطور ميريزد بيرون ... حوصله ي بيرون از خانه را ندارم و اين قسمتِ خوب ِ قضيه است ... ناگفته نماند كه فيلم هاي آمريكايي م كه فرصت ديدنشان را نداشتم هم تا امروز خيلي كمك حالم بوده اند و من از اين بابت از آمريكايي ها كه بقيه مرگشان را آرزو ميكنند،سپاسگذارم ... يكي از كارهاي ساعتي ام نگاه كردن به تلفن همراه است كه يكوقت كسي كارم نداشته باشد و خب خدارو شكر همه دنبال زندگي شان هستند و من از اين بابت بسيار خوشحالم ... برنامه ي منظمي پيدا كرده ام و شب ها نهايتا" ساعت دو صبح،پر از خواب ميشوم مثلن و از آن طرف ساعت نهايتا" پنج،شش،هفت،هشت صبح بيدارم ... هر روز صبح براي خودم برنامه ي كوه ميگذارم و صبح ها فكر سرمايش را كه ميكنم ميمانم در خانه و عودم را دود ميكنم و به دودش نگاه ميكنم كه ببينم آخرسر كجا ميخواهد برود ... به طور خطرناكي در خودم آرام گرفته ام اين روزها، و ريتم آرامي دارم ... كمتر عصبي ام و كارهاي خوبِ زيادي ميكنم ... از طرفي هم خيلي خوشحالم كه اينجا هست كه ميتوانم فكر كنم خيلي با دنيا در ارتباطم و اين به من حس خوبي ميدهد ... هيچ برنامه اي براي ادامه ي روابطم با اطرافيانم فعلا" ندارم ... ميشود گفت تقريبا" از هيچ چيز كاملا" مطمئن نيستم و اين به من حس امنيت ميدهد ... شايد تصميم گرفتم يك مدت درِ ِ همه جا را تخته كنم و بروم آن دورتر ها و روابطم را يكدفعه با همه ي كساني كه ميشناسم قطع كنم و بروم سراغ تجربه هاي جديد و آدم هاي جديد تر و بهتر شايد ... شايد هم به همين هايي كه دارم قانع شدم و ماندم ... تا ببينيم بعد چه ميشود ...!
خوبيش اين است كه اِمي يك آدم است.يك آدم از نوع دختر.يك دختر از نوع معمولي.يك معمولي از نوع معمولي تر.و ... همين.صبح ها از خواب بيدار ميشود.چشم هايش را با دست و هيچ چيز ديگر نميمالد.كمي به جاي سقف به ديوار كنار تخت خيره ميشود.بعد با صداي دستگيره ي در از جا بلند ميشود.به خط ممتدي كه از چشمهايش ميزنند بيرون خيره ميماند و بعد خودش گره ي افكارش را با يك حركت،باز ميكند و بلند ميشود مي ايستد.كمي در حالي كه انگشتانش را در لابه لاي موهايش نميچرخاند،به آينه خيره نميشود و لباس خوابش را عوض ميكند و لباس ِ بيرونش را ميپوشد و ميرود كه صبحانه اش را تا تَه بلنباند ... تمام كه شد،كوله اش را پرت ميكند روي دوشش و از خانه ميزند بيرون ... خط ممتدي كه از چشمهايش ميزند بيرون را دنبال ميكند و ميرود ... اين وسط ها ميفهمد كه ديگر از راه رفتن روي جدول هاي خيابان خوشش نمي آيد و برف و سرما و بستني برايش خوش آيند نيستند و از صداي آب لذت نميبرد و در كل يادش رفته يك زماني چقدر خوشحال بوده ... حوصله ي كل كل با مغازه دار ها و راننده هاي خياباني را ندارد و ميگذارد هرطور كه عشقشان ميكشد،رانندگيشان را بكنند ... هوش و حواس درست حسابي هم برايش نمانده كه نگران اين باشد كه كسي دوچرخه اش را له كند يا نكند ... در حالت خنثي به سر ميبرد و در ذهنش پتانسيل مسخره كردن همه چيز را دارد ... مسخره كردن ِ مردمي كه دلشان به خريد ِ عيد و لباس و مباس و نويي خوش است،مسخره كردنِ مردمي كه دلشان به انكار و ندانم كاري و استعاره هاي من در آورديشان خوش است و در آخر مسخره كردن ِ خودش كه مثل آدم هاي احمق،با دهان باز و چشم هاي بيتفاوت و دستهاي وِ ِل،به نگاه كردن ديگران و جمع كردن آب ِ دهان و مسخره كردنشان دل خوش است! ... اِمي اين روزها با همه دست ميدهد و سعي ميكند كه سعي نكند ... براي همين خيلي خسته ميشود و دلش هي خواب و استراحت ميخواهد ... سعي نميكند زيبا به نظر برسد،سعي نميكند خوش پوش باشد،سعي نميكند خوشحال باشد و بخندد ... سعي نميكند حرفي بزند كه "او"يش دوست داشته باشد و كاري براي به دست آوردن چيزي نميكند ... مسير ِ پياده رو را كه تمام كرد،ميرسد به محل كارش و به همه سلام ميكند و به كساني كه دوستشان دارد،لبخند ميزند و آب ِ تَگَريَش را سر ميكشد طوري كه قطره هاي آب از زير ليوان با سرعت بريزند روي يقه ي لباس نه چندان دلچسبش و او خُنَك شود و كيف كند كه حداقل حس كردن را بلد است ... كمي پشت ميزش بنشيند و پوشه ها را محكم بكوبد به ميز كه يعني مثلاً كارش تمام است و ميتواند بلند شود كه برود ... باز كوله اش را پرت كند پشت ماشين و حركت كند به سمت خانه و از روي جدول راه نرود و فكر كند كه يا مردم عوضي شده اند يا خودش... بعد به خانه برسد و در را باز كند و برود داخل خانه و كوله اش را پرت كند يك گوشه و لباس هايش را مختصر عوضي بكند و بنشيند روي مبل مخصوص قهوه اي رنگش و دستانش را با ماگ چاي داغش گرم كند و باز به خط ممتدي كه از چشم هايش ميزند بيرون خيره بماند و اين نقطه همان عقربه ي ثانيه شمار ِ ساعت باشد ... فكر كند به حرف ها ... كارها ... و روح مچاله شده اش را بردارد برود بشورد و وقتي چشم هايش احساس خستگي كردند، پر از خواب شود و برود لباس ِ "او"يش را بپوشد و آنقدر رويا ببافد و در بيداري،خواب ببيند و بو بكشد كه بخوابد... خوبيش اينست كه اِمي ميتواند بخوابد ...

باد مي وزد ... از آن بادهايي كه وقتي مي وزد،جان ميدهد ليلي ها موهاي بلندِ گره خورده ي مشكي ِخيسشان را بسپارند دست باد و دستانشان را تا تَه باز كنند تا به هواي هم آغوشي با باد،دست زمختي بخوابد صاف روي كمر باريكشان و بعد هر اتفاقي كه دوست داشت و دلش خواست،بيفتد ... نه ليلي از آن ليلي هايي باشد كه خسته كند،نه صاحب دستهاي زمخت از آن صاحب هايي كه خسته شود ... نه ليلي از آن ليلي هايي باشد كه وسط راه جا بزند و بگويد نه ... نه صاحب دستهاي زمخت از آن صاحب هايي كه وسط راه احساس پيامبري بهش دست بدهد و عاشقانه هاي ليلي كسلش كنند و فكر كند خبريست و بگذارد برود ... نه ليلي از آن ليلي هايي باشد كه زور و اجبار دلش نخواهد ... نه صاحب دست هاي زمخت از آنهايي كه مردانگي را با زور و چيزهايي كه دارد به رخ ليلي بكشد ... مجنون بي ليلي نباشد و ليلي بي مجنون هم!
باران تند ميبارد ... از آن باران هاي تندي كه ميبارند براي اينكه يك ديوانه اي مثل ليلي،برود زيرش بدون چتر،خيس شود بدون فكر، عاشقي كند زير بيد مجنون،بدون مجنون ! رويا ببيند بدون حصار ... بدون زمان ... باور كند،بدون اندازه ... فكر كند تنها نيست،چشمهايش را ببندد و برگي از بيد مجنونش بِكَنَد و با تيزي هايش،صورتش را نوازش كند و برود درون گودالي به اسم رويا و تا صبح در همانجا بماند و باران هم تند تند ببارد روي صورتش و دامنش را خيس كند و او همچنان روي چمن ها،به تنه ي بيد مجنون لم داده باشد ... ليلي بي مجنون نباشد و مجنون بي ليلي ككش هم نگزد!
برف،خيلي نرم و تند ميبارد ... از آن برفهايي كه آدم تنهاي احمقي مثل ليلي،دوست دارد برود و هي روي پياده رو هاي خيابان هاي خلوت و شلوغ شهر كثيف و سياهشان،زير قنبلي هاي سفيدي كه از آسمان ميريزد،راه برود و هي برگردد عقب را تماشا كند و رد پاهايش را ... نگاه كند كه مطمئن شود كسي نيست جز مجنوني كه بايد باشد ... چه خودش،چه يادش ! موهايش خود به خود بريزند روي صورتش و او همينطور راه برود و برسد به كوچه اي كه براي خودش بود و مجنون ... تكيه بزند به تير چراغ برق و دانه هاي برف را از زير نور و هزار تار مشكي نگاه كند و فكر كند به اينكه چقدر دستهاي مجنون گرم بود و احتمالاً هيچكس ديگر گرماي دست او را نخواهد داشت و احتمالاً او هم تا آخر دنيا،ليلي يي پيدا نخواهد كرد كه انقدر دستهايش تند تند سرد و گرم بشوند ... تكيه بزند به تير چراغ برق و به اين فكر كند كه نكند يك وقت مجنونشان شب با دل ِ پر سرش را بگذارد روي بالش و ليلي خواب باشد و نفهمد ... به اين فكر كند كه كاش مجنون هم كمي به تصادف اعتقاد داشت ... به حرفهايي كه ميزد،يك كوچولو اعتقاد داشت ... كه يك بار هم كه شده كاري ميكرد كه بايد ميكرد و نميكرد ...ميفهميد كه ليلي كارش از حرف شنيدن گذشته ... اينجا بود كه ليلي فهميد بايد برگردد ... برود خانه و در را محكم ببند و،
دستانش را گرم كند ...!
11:42 ي شبِ سه شنبه،نوشته شده در زير بارش تند برف،تكيه زده به تير چراغ برق،بي ويرايش!
پيشنهاد :شهر كتاب ها دارند!
بعدن با منگنه/۱:۴۹ ي صبح سه شنبه،ليلي در تاريكي به اين فكر ميكند كه تقصير مجنون نيست كه هروقت نيست ليلي بارانيست و كوچكانه گله ميكند كه هروقت ليلي بارانيست،مجنون نيست ... به تَه ها بايد عميق نگاه كرد!